تبليغاتX
از تو تا مرز نوشتن

صدای تو را مثل خنده های بی دلیل کم دارم...

+ 21:43 | 

تو که نه، همه ی نانوشته ها هم فهمیده اند که تنبل شده ام. موهای شانه نشده و جمله های بی پایان. شعر زیر را برای تو پیدا کرده ام. برای تو که مثل من شب داری...

تردید نکن سپیده سرخواهد زد

خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد

تردید نکن کسی ز نسل خورشید

بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد

دستان سحر به استخاره روزی

تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد

طوفان زده ایم وناخدایی ازنو

درموج بلا دل به  خطر خواهد زد

بازوی عدالتی دگر می آید

تیپا به بساط  زور و زر خواهد زد

یک روز اراده ی بشر زنجیری

 بر پای همین قضا قدر خواهد زد

این آتش خفته زیر خاکستر باز

صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد

هر قاصدکی پیام بیداری را

 بر دوش گرفته باز در خواهد زد
+ 13:19 | 

دلم بدجور گرفته است

آن صدا را کم دارم. آن صدای معجز...

باید برای خودم شعری بخوانم. شعری که صدای تو را داشته باشد.

+ 2:3 | 

دور دوست داشتنی

فرصت اگر بود

دستهایت را تا غنیمت باد

آغوشی ساز کن...

+ 15:1 | 

به تو که می رسم خود خودم می شوم و دستهایم را به وسعت مهربانی تو باز می کنم و از افق همین نگاههای هرگز ندیده ات، هزار بار از تو عاشقتر می شوم...

دلت که می گیرد هوای اینجا یکریز می بارد و دستهای من روی خیس خاطرات کاغذی نمی تواند از تو، بهارانه بنویسد. منم از این بی تو نتوان نوشتن دلگیر، خودم را به شبهای یک جنگل سبز سپردم و برای این ابهام مشترک خودم را نابترت کردم تا این عشق روشنترت کند و دلگرمتر از دیروز روزگارت باشی.

دوستت دارم دارم خوب.

دوستت دارم ناب.

دوستت دارم شاد...

برای من بخند تا برای خودمهربانت، دوستم داشته باشی باز، یکریز و پیوسته.

+ 21:5 | 

همه ی حرفهای خوب

همه ی شعرهای نوشته و نانوشته

همه ی مهربانی های اقاقی

همه ی خنده های بی دلیل

                                 بدرقه ی راه تو باشد بیگاه خوابها و خاطره ها

+ 12:44 | 

من اما هنوز از تو پرم؛ با تمام خستگی

ولی عشق جادوی هزاره ی بودن من است.

دلواپس توام...

همین و بس

+ 12:24 | 

نامه ام را از خیال تو پس میگیرم و روبروی ساعت بی تو می نشینم و عقربه ها را به وقتی می برم که تو نبوده ای؛ که هیچ چیز نبوده است. بیهوده می شوم که تو نباشی اما باور کن به جان دوست داشتنهایمان که مهم نیست. به تردیدهای تو که می رسم، دوست داشتنت عذابم می دهد و اینکه چرا همیشه باید از این همه عشق، سهم تو یک هیچ باشد از یک صدای دور.
از اینهمه داشتن تو بغضم می گیرد. بی نهایت خوبی تو حتی وقتی که من دوست داشتنت را کوتاهی میکنم.
دستت را به من بده تا این گرمای دور را حس کنی.

...
دستت را از من بگیر تا تردیدهایت بمیرند بی ترس از دست دادن دوست داشتن من. دلواپس نباش بهار ابری من:

به جز حضور تو، هیچ چیز این جهان بی‌کرانه را جدی نگرفتم ... حتی عشق را!

حسین پناهی
+ 1:31 | 

احساس کردم هذیان گفته ام...

غروب بود و دلتنگی مدام و نم نم بارون

موبایلم را بی دلیل نگاه کردم و شوکه شدم.

من همه ی هذیانها را به تو گفته بودم. باور کن من نبودم.

بیا. برای اینکه در این اصطکاک ناخواسته له نشوم.

دوستت دارم؛ گرمتر از لبخند

+ 2:14 | 

تو می خونی

تو نمی خونی

مساله این نیست. زندگی کن.

زندگی کن و بذار روی بدیها کم بشه. بذار من باز از تو تا مرز نوشتن بتونم برم.

حال من؟

بد نیستم.

به قول حسین پناهی: توی هستی پیچ اضافه آوردم؛ نمی دونم مال بوده یا نبود؟

+ 0:55 |