سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
صدای تو را مثل خنده های بی دلیل کم دارم...
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
تو که نه، همه ی نانوشته ها هم فهمیده اند که تنبل شده ام. موهای شانه نشده و جمله های بی پایان. شعر زیر را برای تو پیدا کرده ام. برای تو که مثل من شب داری...
تردید نکن سپیده سرخواهد زد
خواب ازسرمان دوباره پرخواهد زد
تردید نکن کسی ز نسل خورشید
بر ریشه ی خشک شب تبرخواهد زد
دستان سحر به استخاره روزی
تسبیح به قصد خیر و شر خواهد زد
طوفان زده ایم وناخدایی ازنو
درموج بلا دل به خطر خواهد زد
بازوی عدالتی دگر می آید
تیپا به بساط زور و زر خواهد زد
یک روز اراده ی بشر زنجیری
بر پای همین قضا قدر خواهد زد
این آتش خفته زیر خاکستر باز
صد شعله به جان خشک و تر خواهد زد
هر قاصدکی پیام بیداری را
بر دوش گرفته باز در خواهد زد
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
دلم بدجور گرفته است
آن صدا را کم دارم. آن صدای معجز...
باید برای خودم شعری بخوانم. شعری که صدای تو را داشته باشد.
یکشنبه دهم خرداد 1388
دور دوست داشتنی
فرصت اگر بود
دستهایت را تا غنیمت باد
آغوشی ساز کن...
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
به تو که می رسم خود خودم می شوم و دستهایم را به وسعت مهربانی تو باز می کنم و از افق همین نگاههای هرگز ندیده ات، هزار بار از تو عاشقتر می شوم...
دلت که می گیرد هوای اینجا یکریز می بارد و دستهای من روی خیس خاطرات کاغذی نمی تواند از تو، بهارانه بنویسد. منم از این بی تو نتوان نوشتن دلگیر، خودم را به شبهای یک جنگل سبز سپردم و برای این ابهام مشترک خودم را نابترت کردم تا این عشق روشنترت کند و دلگرمتر از دیروز روزگارت باشی.
دوستت دارم دارم خوب.
دوستت دارم ناب.
دوستت دارم شاد...
برای من بخند تا برای خودمهربانت، دوستم داشته باشی باز، یکریز و پیوسته.
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
همه ی حرفهای خوب
همه ی شعرهای نوشته و نانوشته
همه ی مهربانی های اقاقی
همه ی خنده های بی دلیل
بدرقه ی راه تو باشد بیگاه خوابها و خاطره ها
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
من اما هنوز از تو پرم؛ با تمام خستگی
ولی عشق جادوی هزاره ی بودن من است.
دلواپس توام...
همین و بس
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
نامه ام را از خیال تو پس میگیرم و روبروی ساعت بی تو می نشینم و عقربه ها را به وقتی می برم که تو نبوده ای؛ که هیچ چیز نبوده است. بیهوده می شوم که تو نباشی اما باور کن به جان دوست داشتنهایمان که مهم نیست. به تردیدهای تو که می رسم، دوست داشتنت عذابم می دهد و اینکه چرا همیشه باید از این همه عشق، سهم تو یک هیچ باشد از یک صدای دور.
از اینهمه داشتن تو بغضم می گیرد. بی نهایت خوبی تو حتی وقتی که من دوست داشتنت را کوتاهی میکنم.
دستت را به من بده تا این گرمای دور را حس کنی.
...
دستت را از من بگیر تا تردیدهایت بمیرند بی ترس از دست دادن دوست داشتن من. دلواپس نباش بهار ابری من:
به جز حضور تو، هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم ... حتی عشق را!
حسین پناهی
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
احساس کردم هذیان گفته ام...
غروب بود و دلتنگی مدام و نم نم بارون
موبایلم را بی دلیل نگاه کردم و شوکه شدم.
من همه ی هذیانها را به تو گفته بودم. باور کن من نبودم.
بیا. برای اینکه در این اصطکاک ناخواسته له نشوم.
دوستت دارم؛ گرمتر از لبخند
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
تو می خونی
تو نمی خونی
مساله این نیست. زندگی کن.
زندگی کن و بذار روی بدیها کم بشه. بذار من باز از تو تا مرز نوشتن بتونم برم.
حال من؟
بد نیستم.
به قول حسین پناهی: توی هستی پیچ اضافه آوردم؛ نمی دونم مال بوده یا نبود؟